تبليغاتX
افکار یک احمق
یکشنبه سالروز آزاد شدنم از زندان بود و بروبکس برام جشنی گرفته بودن..

بعد از ترکوندن کیک و اهداء جوائز ازم خواستن یه چیز بگم! که منم یه چیز گفتم!!

اینو گفتم که لحظه آزادی هیچ شوقی نداشتم! حتی حوصله رفتن به خونه رو هم نداشتم!!

خوب این سوال واسه خودم پیش اومد که چرا؟

چرا آدم وقتی که بعد از ۲ ماه و نیم هوای آزادی رو استشمام میکنه براش هیچ طراوتی نداره؟!

چرا وقتی بعد از ۲ ماه و نیم بند از دست و پای یه آدم باز میکنن که برگرده خونش اون آدم زیاد مشتاق نیست که برگرده؟

چرا دلم می خواست بیشتر بمونم؟

من چمه؟ دیوونم؟!

هی تو ذهن خودم مشغولم که من کیم و چکارم و توی این دنیای لعنتی باید چه خاکی بر سرم بریزم

اصلا این دنیا و این زندگی چیه؟

ویژگی های من چیه و تو این زندگی چه چیزی برام خوبه؟

؟

؟

۵ ساله که دارم رو این چیزا فکر میکنم.. و تقریبا بهترین سالهای جوونیمو تو عالم افسردگی و تحیر بیخود تلف کردم و به نتیجه درست و حسابی نرسیدم...

حالا میخوام چیزایی رو که تو ذهنم میگذره تو این وبلاگ بنویسم تا بهتر بتونم جمع بندی کنم ... تا شاید بتونم خودمو جم کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/04ساعت 1  توسط تیمی  |